تبلیغات
عاشقانه ترین
عاشقانه ترین
بی گانه ام
دوشنبه 31 تیر 1392 :: نویسنده : farzaneh fateh

میگن پشت سر مسافر آب بریزی برمیگرده


اشک که از اب زلالتره چرا مسافر من برنمیگرده؟





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

چه قدر حرف است و من فقط سکوت می کنم

آمدنت را سکوت کردم ،

داشتنت را سکوت کردم ،

رفتنت را سکوت کردم ،

انتظار بازگشتت را هم ...

حالا نوبت توست...

باید در سکوت به تماشا بنشینی

سوختنم را





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست


یک کم از طلای خود حراج می کنی؟


عاشقم.


با من ازدواج می کنی؟


اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟


تو چقدر ساده ای .


خوش خیال کاغذی.


توی ازدواج ما تو مچاله می شوی


چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی


پس برو و بی خیال باش


عاشقی کجاست؟


تو فقط دستمال باش


دستمال کاغذی،دلش شکست


گوشه ای کنار جعبه اش نشست


گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد


در تن سفید و نازکش دوید


خون درد


آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد


مثل تکه ای زباله شد


او ولی شبیه دیگران نشد


چرک و زشت مثل این و آن نشد


رفت اگر چه توی سطل آشغال


پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت


چون که در میان قلب خود


دانه های اشک کاشت..........






نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه

خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده بی نصیب من

هوای تازه می خواهند

ترانه روشن , تبسم بی سبب

و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی

یادت هست

گفتی نشانی میهن من همین گندم سبز

همین گهواره بنفش

همین بوسه مایل به طعم ترانه است

ها ری را !

من به خانه برمی گردم

هنوز هم یک دیدار ساده می تواند

سر آغاز پرسه ای غریب

در کوچه باغ باران باشد





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

احساس می کنم مثل یه یخ دارم ذوب می شم یا

 مثل یه تیکه چوب دارم می سوزم و تبدیل به یه  

تیکه ذغالزشت و سیاه می شم. اما نه! اون چیزی که داره منو

ذره ذره از بین می بره توی وجودمه بدیش اینه که دیده نمی شه.

قالب بیرونیم کاملا آرومو سرحال و بی شکایته . مثل همیشه 

 اما من دارم تحلیل می رم . دارم خالی می شم . دارم.... 

 نمی دونم چه اتفاقی داره برام می افته ، فقط می دونم که از خط

آخر این بازی هم گذشتم ...  هر چی چشم می گردونم و دستامو

به این طرف و اون طرف پرت می کنم ، هیچ چیزی پیدا نمی کنم که...  

 البته بی انصافی نمی کنم ، یه چیزایی هست 

اما من حالم بده حالم بده حالم خیلی بده 

 حتی دیگه خودمم نگران خودم شدم

حتی دیگه دل خودمم برای خودم می سوزه 

چرا دل تو نسوخت...





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

هركس به طریقی دل مامیشكند            بیگانه جدادوست جدامیشكند

 بیگانه اگرمیشكندحرفی نیست             من درعجبم كه چرادوست میشكند





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

گفتم:خدایا از همه دلگیرم گفت:حتی از من؟

 

گفتم:خدایا دلم را ربودند گفت:پیش از من؟

 

گفتم:خدایا چقدر دوری گفت:تو یا من؟

 

گفتم:خدایا تنهاترینم گفت:پس من؟

 

گفتم:خدایا کمک خواستم گفت:از غیر من؟

 

گفتم:خدایا دوستت دارم گفت:بیش از من؟





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

بازم کوره ی دلتنگی هام شعله ور شده

بازم سکوت تلخم شروع به شکستن کرده

آروم بگیر دل بی طاقت من

دوباره نشکن که موقعش نیست

دوباره یادت اومد اخه چرا؟

چشمام به خواب عادت کرده

نشکن که دوباره بی خواب بشم

دستام تازه جون گرفته

داشتم به تلخی سکوت عادت میکردم

تورو خدا نزار شیرینی جدایی تکرار بشه

نمیخوام شیرین کام باشم

لب هام به تلخی سکوت عادت کرده

جان من دوباره نشکن................

 

از خود حقیرم





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

باورم کن بی تو تنهام

تو نباشی سرد دنیام

بذ ار ادما بد ونن

عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بد ونم که

 تو دیگه منو نمیخو ا ی

اگه دنیا منو بخو  ا د

بی تو من دنیا نمیخوام

بی تو من یه بی پناهم

تو قشنگ ترین پناهی

دستامو بگیرتو د ستات

لحظه ی دل بیقراری

خیلی وقته که مید ونم

یه کسی تو لحظه هاته

واسه ی به تو رسیدن

مثل سایه پابه پاته

بار عشقمو نمیشه

حتی رو کوهم بذ اری

من که تک سوار د نیام

واسه ی عاشق سواری

بی تو من یه بی پناهم

تو قشنگ ترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات

لحظه ی دل بیقرار ی





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید


نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh
ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما

نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر

بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان

ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر

عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی

 قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت

وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این

همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه

های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار

قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می

شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه

گمشده اش از ابتدای  یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و

 من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های  خوب گریه را بی نهایت بار مرور می

کردم.....بینهایت بار...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

یک روز مانند پرنده طوفان زده آشیان گم کرده ای از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی آوردم سرزمینی که خیال میکردم پر از نور و امید است حرارت خورشید و بوی باران دارد عطر گل بهار جاودان دارد اما افسوس که مرغ بیشه های غریب نمیدانست که روزی این سرزمین را امیدی نیست و روشنایش را دیری نمیپاید....

حال که رسوا شده ام میروی؟   واله و شیدا شده ام میروی؟

حال که غیر از تو ندارم کسی     وین همه تنها شده ام میروی؟

حال که چون پیکر سوزان شمع   شعله سرا پا شده ام میروی؟

حال که همراه خراباتیان            همدم صهبا شده ام میروی؟

حال که در بحر تماشای تو          غرق تمنا شده ام میروی؟

حال که نادیده خریدار آن            گوهر یکتا شده ام میروی؟

                   این همه رسوا تو مرا خواستی

                   حال که رسوا شده ام میروی؟





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh
میدونم چی بگم از غم تنهایی بگم

چی بگم از کجا بگم

منی که دل شکسته ام

در خلوت دل نشسته ام

دلم گرفته ای خدا چکار کنم نمیدونم

چکار کنم نمیدونم

غصه و غم داره دلم

نمی تونم گریه کنم

خدا به درد دلم گوش می کنی

میدونی که نمی شه عشق و فراموش بکنی


جاده ی قلب مرا رهگذری نیست كه نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست كه نیست

آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد
كه در او از مه شادی اثری نیست كه نیست

شاید این قسمت من بود كه بی كس باشم
كه به جز سایه مرا با خبری نیست كه نیست

این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست كه نیست

بس كه تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست كه نیست

شب تاریك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست كه نیست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شیرینی مرگم شكری نیست كه نیست.

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین!

به آرزوی دیدنت تا خودآسمون میرم ابرارو آتیش میزنم چشمای ماه و میگیرم

رو شونه‌های عطر تو خورشید و پر پر می‌کنم میون پرسه‌های شب عشق تو باور می‌کنم


هنوز تو اینهٔ چشات شرم گل‌های مریمه با تو حریم لحظه هام غرق نسیم و شبنمه


نگاه ناز تو مثل یه معبد مقدسه تو که نباشی‌ عشق من دنیا به آخر میرسه


دستتو میگیرم بمون، من بی‌ تو می‌میرم بمون!





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

چرا وقتی که آدم تنها میشه 


غم و غصه اش قد یک دنیا میشه 


میره یک گوشه پنهون میشینه 


اونجا رو مثل یه زندون میبینه 


غم تنهایی اسیرت میکنه 


تا بخوای بجنبی پیرت میکنه 


وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه 


غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه 


یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار 


توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار 


میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه  


دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه 


اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه 


اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه 


غم تنهایی اسیرت میکنه 


تا بخوای بجنبی پیرت می کنه





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : farzaneh fateh

کاش می شدقلبها آبادبود

کینه وغمها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوش نداشت

 کاش می شد کاشهای زندگی

                                        گم شوند پشت نقاب بندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند

                                       در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غم گین نبود

                                      رد پای قهر و کین رنگین نبود

کاش می شد روی خط زندگی

                       با تو باشم تا نهایت سادگی





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 ) 1 2
درباره وبلاگ

سلام دوستان ب وبلاگ من خیلی خوش اومدین نظریادتون نره

مدیر وبلاگ : farzaneh fateh
نویسندگان
نظرسنجی
عشق یعنی چی؟




جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :